می خواستیم

سلام 

می خواستیم

پیرزن را بیاوریم و بگذاریم بالای سرمان

سوزنش را نخ کنیم و

از چای تازه دمش

 ادامه در مجموعه اتفاق روی پل

 در ضمن می تونید در صورت تمایل توی صفحات وبلاگ به پارکینگ سر بزنید و اگه نظری یا حرفی بود برام بنویسید قابل ذکر که وبلاگ ماهی یکباربه روز میشه و پارکینگ هر وقت مطلبی بود

/ 105 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

به پیرمرد تو عکس حسودیم میشه

هرانده

می خواستیم پیرزن را بیاوریم ... سلام زیبا بود موفق باشید

سینا بهمنش

سلام ... روایت شاعرانه ایی بود ... سلامت باشید ...

آزاده

میراث زن به سرزمین پدری افسانه ی "سزیف " بود و دو مشت پوچ ... از این سوی مرزها سوز عجیبی می آید ... به روزم و منتظرت[گل]

علیرضا

امشب دارم اسباب کشی میکنم خوبیه اونجا اینه که دیگه کسی دورو برت نیست تا با دیدنه اینهمه فرق بین خودتو اونا تنهاییت یادت بیاد بعضی وقتا یه چیزی تو سینه ادم میتونه صدسال بلکیم بیشتر جرات بودن بهت بده "بودن"... نمدونم چرا این شب اخری یاد گذشته ها افتادم یاد مدرسه که همه فک میکردن این بچه حتما یه ریاضیدانه بزرگ میشه یاد یاد نوشتنام توی روزنامه که همشون میگفتن بچه تو چته میخوای همه مونو بیکار کنی مگه نمیبینی اون بالاییا خوششون نمیاد تو هم میگفتی اون بالاییای شمان بالاییای من اتفاقا خیلیم خوششون میاد یاد این یه سالی که گذشت امروز رفته بودم برا اخرین بار حوزه هنری میخواستم بزنم این لامپاشونو بشکنم در برم بعد گفتم خب فردا میرن یه سری دیگه میخرن چه کاریه راستی دارم شکوه میکنما خداییش من ادم نق نقویی نیستم...

علیرضا

... اما خب چی میشه کرد اینروزا میام غزلم بنویسم اخرش میبینم شده شکایتنامه... تازشم این یارو وبلاگ رو هم حذفش کردم پیش خودم گفتم اینکه ادرسش دست دو نفر بیشتر نیست که یکیش میاد هیچی نمیگه اگه بگه هم به یه "متاسفم" خشکه خالی بسنده میکنه اون یکیم که اصلا نمیاد این دومیه انگار تو بودیا نه... چیکار کنیم دیگه اینجوری یاد گرفتم از هر چی یدونه داشته باشم یدونه دوست یدونه عشق یدونه لباس شلوار و الا اخر... بهرحال اگر بار گران... خب شعر... اصلا کی گفته قراره همه شاعر بشن اصلا اینهمه شاعر هر کی از مادر جانش قهر مینماید در غم فراق مادر جان چند خطی مینویسه و برای دلجویی میبره تقدیم میکنه مادره هم پیش خودش میگه این عزیز من چی مگه از این مفاخر کم داره هان " جریان فدای اون بالی طلاییت بشمه ها" بگذریم نتیجه اخلاقیه اینا اینه که وقتی بنویسیم که با ننوشتنش یه چی لنگ بمونه یه باری چیزی از رو دوشه یه نفر بتونه بلند کنه بنده که تا به این مهم دست نیازم دیگر نخواهم نوشت...

علیرضا

راستی یادم رفت خداحافظی کنم... تو دهات ما به سه تا نقطه که پشت سر هم گذاشته شود میگن خداحافظی پس ... (تصویرشم میتونی تو ذهنت تصور کنی اول دوربین رو من زون میکنه و بعد یواش یواش دور میشه اونقدر دور که من بشم خودم یه نقطه با مسولینم صحبت کردیم اهنگ تیتراز این اهنگه رضا موتوریه فرهادو بذارن "با صدای بی صدا مثل یه کوه بلند..." و الا اخر) خب دیگه عرضی نمانده پس مجددا ...

رجب بذرافشان

سلام احسن ... کار خوبی بود. به همین راحتی می شود حرف زد . یا علی